...دوستت دارم 

به یاد تمام لحظاتی که بی تو باتو بودم .》

کاغذ را مچاله کرد و درون سطل آشغال انداخت . خدا خدا میکردم قبل از رفتن ،به عقب نگاه کند .شاید اوهم من را دوست داشته باشد . شاید یک نگاه باعث شود دوستم بدارد ... نکرد !رفت و رفتم خانه ...

انگار درون معده ی شخصی زندگی میکردم که رژیم پیتزا گرفته . بوی پیرونی های فاسد شده از خانه بیرون نمیرفت . در تراس را باز کردم  و در فضای باز ایستادم ... فنجان قهوه ای که روی نرده ی تراس کنار هومان بود را برداشتم ... سردی اش از هوای بهمن کشنده تر بود . نوشیدم... دانه های پودر قهوه را مزه مزه کردم . تحمل مزه ی لعنتی اش از تحمل لحظاتی که در زندگیم داشتم راحت تر بود . کام تلخم را تلخ تر کردم ... 

دلم پیتزا میخواست . پیتزای زیاد ... پیتزایی که حرف زدن بلد باشد . پیتزایی که بغل کردن بلد باشد . لالایی بخواند . ببوسد . درون پریشانم را مانند موهایم ببافد و پیوند بزند . جمع و جور کند شیشه خورد های آویزان از چشمم را ... ببوید مرا ... ببویمش و بوی پیرونی بدهد ...

منتظر شدم تا بیاید . ماسک زده بودم و عینک دودی ... امیدوار بودم که نشناسد و انگار فوبیای شناخته شدن گرفته بودم . بافتنی قرمز پوشیده بودم . شاید دوست داشته باشد ... مشکی بهتر نبود ؟ عوضش لاک هایم ... موتورش قرمز است شاید قرمز را بیشتر دوست داره ... بیخیال موهایم مشکیست دیگر ... کی آمد ؟ چرا متوجه نشدم ؟

چشم هایش ... هیچوقت انقدر نزدیک نبودم به تیله های وجودش ... چگونه غرق نشوم ؟ مداد چشم را از داخل داشبورد برداشتم و چیزی به کاغذ اضافه کردم ... لبخند زدم... کاغذ را خواند ... زمزمه کردم :《دوستت دارم ... به راستی که مشکی هم برای چشمان تو کمرنگ است ..》

به دنبال لبخند میگشتم در چهره  اش ... نگاهم کرد .. 

+چرا ؟... این بار من فرار کردم ..

-لطفا یه پیتزای پیرونی با پیک بفرستید....+خانم امروز پیک نداریم ...-چرا ؟..._استعفا داده ....