شیرین و سعید در خانه مشغول خوردن شام بودند که یکباره شکم شیرین شروع به درد گرفتن شدیدی کرد وقت این فرا رسیده بود که شیرین فرزند دوم خود را به دنیا بیاورد آری سعید زود و سریع شیرین را به زایشگاه رساند و هم خوشحال بود و خیلی نگران سعید وقتی دکتر را دید به او التماس کرد که مراقب خانمش شیرین باشد.

شاهین فرزند اول شیرین و سعید بود او آن شب به خانه ی مادربزرگش رفته بود و وقتی فهمید حال مادرش شیرین خراب است نگران او شد و خود را با دایی فرخ به زایشگاه رسید همه نگران شیرین بودند که بالاخره نیمه های شب بود که پرستاران از سعید مژدگانی گرفتند و به دنیا آمدن بچه ی جدید او را به او تبریک گفتند اما چند دقیقه بعد به سعید خبر دادند که حال شیرین اصلن خوب نیست.

سعید از طرفی به خاطر به دنیا آمدن دخترش خوشحال بود و از طرف دیگر نگران و ناراحت بود که حال همسرش چه می شود سعید تند تند در حیاط زایشگاه قدم می زد و تپش قلبش و نفس هایش تند و سریع شده بود او نمی دانست از نگرانی چه کار کند.

سعید در حالی که دلهره داشت دکتر را دید که به او نزدیک می شود و بعد که به او رسید شانه های سعید را مالید و با کمال تأسف خبر فوت همسرش شیرین را به او داد انگار دنیا روی سر سعید خراب شد و او یکهو فرو ریخت و از حال رفت اما دیگر دیر شده بود و کار از کار گذشته بود.

سعید بعد از از دست دادن همسرش شیرین خیلی افسرده شده بود و با این حال مجبور بود که هم از بچه هایش مراقبت کند هم به اداره برود و کار کند خلاصه زندگی برای سعید لسیار تلخ و سخت شده بود.

سعید برای اینکه به کارهایش بهتر برسد یک پرستار برای خانه و بچه ها استخدام کرده بود نام آن پرستار ساناز بود او کارهایش را به خوبی انجام می داد و بسیار مهربان و خوشرو بود.

روزها گذشت و زندگی سعید و خانواده اش با وجود ساناز و زحمت هایش بسیار خوب و دلخواه شده بود اما سعید حس می کرد که چیزی در زندگی کم دارد و فرزندانش نیاز به مهر مادری دارند به خاطر همین با ساناز صحبت کرد و از او خواستگاری کرد.

ساناز پیشنهاد سعید را قبول کرد و آنها با هم ازدواج کردند و جشن مختصری گرفتند بچه ها از این جریان بسیار خوشحال شده بودند و خنده از لبانشان دور نمی شد.

ساناز به همراه سعید و بچه ها به بازار رفته بودند و داشتند خرید می کردند که یکهو متوجه شدند که فاطمه دختر سعید با گالسکه اش گم شده است آنها همه جا را به دنبال او گشتند اما فایده ای نداشت و انگار او آب شده بود و رفته بود توی زمین آنها به اداره ی پلیس رفتند و موضوع را گزارش دادند.

روزها گذشت و از فاطمه خبری نبود و سعید و خانواده اش از پیدا کردن او دیگر نامید شده بودند.

سالها گذشت و شاهین دیگر برای خودش مردی شده بود او برای مسافرت کاری به انگلستان رفته بود که به طور اتفاقی دختری را دید که خیلی شبیه مادرش است او به آن منشی شک کرد و با او صحبت کرد و بالاخره با تست دی ان ای مشخص شد که او خواهر گمشده ی او فاطمه است.

فاطمه به دیدار پدر پیرش سعید رفت و دل او را شاد کرد و نور دیدگان او شد آری سعید و خانواده اش فهمیدند که بعد از گم شدن فاطمه در خیابان او را به یتیم خانه ای برده اند و خانواده ی خوبی او را به فرزندی قبول کردند و بعد به انگلستان مهاجرت کرده بودند.