کاميون قراضه اي وسط   کوچه قديمي وايساد .همه بچه هاي محل بدو بدو از زمين خاکي تا کنار کاميون دويدن. کوچه بن بست  وخاکي  با دري کوچک وزنگ زده انتهايش   هميشه از نگاه  هیچ رهگذی پنهان نميماند. بخصوص بهارها که تا اواخر پاييز درختچه زيبا  امين دوله کنار در  با گلهاوبوي خوبش  فضارا  معطر  ميکرد . همه محل اسمشو خانه پيچي گذاشته بودن.حسين و امير به پسر بچه پشت کاميون خيره شدن .چند کودک ديگر توپ پلاستيکي ورنگ رو رفته شون به ديوارهاي آجري کوبيدن.مردي ميانسال با پيراهن مشکي  از کاميون پياده شد. امير به مرد سلام داد.وبچه هاي ديگر به تابعيت از او با صداي بلند سلام دادن.پسر بچه  با لپهاي قرمز ش پشت کاميون کنار اثاثيه به بچه هاي کوچه نگاه میکرد. مرد پسر بچه را پايين آورد.خم شد و  بچه را بوسيد.به طرف درختچه رفت و با لگد محکمي در حياط را باز کرد و وارد حياط شد.بچه ها کوچه دور پسر بچه که از لحاظ قيافه وسن سال دوسالي از اونها کوچکتر بود، جمع شدن سلام کردن خوش آمد گفتن.حسين شکلاتي از جيبش در آورد وبه پسر بچه تعارف کرد.اما پسر بچه سرش را پايين انداخته بود  وچيزي نميگفت.امير رو به بچه ها کرد وگفت بچه ها بابام خو ميدونيد معاملات ملکي محله .ديشب گفت مستأجر  براي خونه پيچي مياد. يکي از پسرها به بچه تازه وارد گفت پس مامانت کو!?هاااااا??امير با ابرو به دوستش اشاره کرد سؤالش ادامه ندهد.

مرد از خانه خارج شد به بچه ها کوچه گفت بچه ها ميتونيد اين وسايل کوچيک برام پايين بياريد وسايل سنگينو کاري نداشته باشید خودم کاريشون ميکنم.يکي از پسرها گفت عمو کمکت کنيم چقدر بهمون ميدي ?مرد مردد با لبخندي کمرنگ به توپ کهنه که زير بغل يکي از پسرها بود نگاهي انداخت وگفت يه توپ نو فوتبالي براتون ميخرم همتون باهاش فوتبال کنيد.امير با خوشحالي پرسيد توپ قانونی ??مرد با گشاده رويي گفت قانوني غير قانويش نميدونم ولي توپ خوبي براتون ميخرم . بچه ها با خنده شروع به کمک کردن.پسر بچه هم تکه هاي از وسايل برميداشت و به درون حياط ميرفت.با کسي حرفي نميزد حتي نگاه نميکرد. بعد از کمک بچه ها به اميد خريدن توپ خداحافظي کردن.حسين وايساد و به مرد گفت عمو خانه ما همين در فيروزه اي اول کوچه هست چيزي لازم داشتيد  به بابام بگيد شب از کار برميگرده صبر کنيد وسايل سنگين باهاتون پياده کنه. و با چهره اي مهربان گفت ما ديگه همسايه هستيم .مرد دست نوازشي برسر حسين کشيد و با لبخندي از ته دل ازش تشکر کرد.حسين درحالي که از حياط دورمیشد پسر بچه برايش دست تکان داد.