دایره ای بود که سه فرزند داشت:مثلث،مربع و مستطیل. فرزندانش هر گاه با هم بازی می کردند دعوایشان می شد.او از صدای گریه و جیغ خسته شده بود.

هر سه گوشه های تیز داشتند و وقتی به هم می خوردند جیغ می‌زدند.

دایره نمی دانست چه کار کند. اول فکر کرد برای آن ها عروسک بخرد.

آن ها سر عروسک ها دعوا کردند. یکی سر و دیگری دست عروسک را کند.

دایره دوباره کمی فکر کرد و برای آن ها پازل خرید.هر کدام تکه ای از پازل را برداشت و گم کرد.

دایره دوباره فکر کرد. او هر چیز دیگر هم که می خرید فایده ای نداشت زیرا آن ها دعوایشان می شد و اسباب بازی را خراب می کردند. 

دایره سه تا کاغذ برداشت و به هر کدام داد تا هر چیزی بلدند، بکشند.

مدتی گذشت و از سه فرزندش خبری نشد.دایره بالای سر آن ها رفت و کاغذهایشان را نگاه کرد.

 

هر سه دایره کشیده بودند.دایره با دیدن نقاشی ها خوشحال شد و هر سه را بغل کرد و هی غلت زد.

 

بچه ها دیگر جیغ نکشیدند و گریه نکردند. آن ها توی بغل مادرشان هی تکان خوردند و خندیدند.

شراره تاجمیرریاحی