هوا هنوز سرد نشده بود اما خوب تو راه بود بوی نارنگی وکبیف نومدرسه همیشه باهم میاد نمیدونم چرا از این بچه خجالت میکشم. نم نم میاد اما دلش پره اسمون ومیگم !!!صداش که کردم. اروم اروم. اومد به سمت اشپز خونه قدم هاش اروم بود ومیگفت مامان کاری داشتی ؟زیاد روم نشد اما انگار خودش ماجرا رو فهمید اومد سمتم گفت امروز میای مدرسه؟؟؟ اخه مامان ستایش ومهتاب  میخوان بیان  !!!     اول پاییز بود بیشتر از قبل فضای حیاطمون غمگین بود اما اون بیشتر از سنش بود انگار که نه بیشتر از سنش بود لباس پوشید بازم اول مهر بود اما خوب اون به تنهایی عادت داشت کوله پشتی یک وری و انداخت و رفت باز صداش کردم  یکم تند شد گفت دیگه چیه گفتم  خواراکی تو جا گذاشتی وقتی برگشت چشاش پراشک بود رفت مدرسه  نزدیک ظهر بود برگشت افتاد پای چرخ ویلچر کلی گریه کرد گفتم چی شده کم اوردی قهرمان؟گفت من دختر خوبی نبودم  دست کشیدم رو موهای طلاییش گفتم تعریف کن از امروز سارا معمولا حرف نمیزد بیشتر رفتاراش حالتشو میگفت پتو اورد انداخت رو پام گفت خودم پات میشم هرجا بخوایی میبرمت !  گفتم حالا چی شده خبریه؟ گفت میریم پارک با مادرای دوستام یکم بهش خیره شدم من؟؟؟ تو؟؟؟ پارک؟؟ سارا وضع منو میبینی که!!!!!  اون شب و تا کی اشک ریخت گفتم اخه دختر خوب کجابیام ؟ روم نشد بگم توخجالت نمیکشی با مادر فلجت بری ؟؟ قلبمو چنگ میزدن  واز طرفی دلش شکست بود گفتم خوب چطوری منومیبیری کجامیخوایی بری؟ 

زود با اشک پرید بیرون وانگار یکم امیدوار شده باش گفت اونش بامن تاحالا چیز زیادی ازم نخواست بود کادوها مادرت دختر هم چیزمون باهم بود اخه عید وشب یلداوهمه چیز تو این شهر بررگ همدیگرو  داشتیم باباش که بود باز بهتر بود اما.......گفتم میام اما  تودلم آشوب بود تا روز پارک برسه فقط ده سالش بود شاید تورومیشناسم شاید جلو دوستاش نمیدونم کلی شاید ذهنمو درگیر کرد 😔گفت که میان دنبالمون صبح که در وزدن ما خیلی وقت بود حاضر بودیم در وکه باز کردن یک جوری انگار منتظر نبودن سارا گفت زود باشید بیایبد کمک کنید مامانمو ببریم اشک داشتم هم تو اشکم ذوق بود هم غم  کاش اون تصادف کاش........منو بردن واون روز تو پارک سارا خوشحال بود با اینکه نگاه سرد ادما تن داگرممومیلرزوند وحسابی سختم بود اما اون میخندبد  مادر مهتاب گفت سارا سه سال با مهتاب دوست اما خوب تا حالا حرفی از شرایط شما نزده بود انگار خیلی بزرگ شده بود انگار شرایطمو فهمیده بود انگار اون از من بیشتر مواظبت میکرد هوا کم کم سزد شد وما برگشتیم به خانه سارا شاد بود خیلی بیشتر از همیشه گفت مامان همین که هستی بهترین .... شب که میشد قبل خوابش دستمو میبوسید اون شب که بوسید بیشتر دو دستاش دستتون نگه داشت گفت مامان امروز بهت افتخار کردم جلو همه ادما جلو دوستام جلو خودم جلو تمام جهان کاش همه بچه ها قدر پدر مادرشون وبدونن کاش بابا بود کاش بابا بود بچم اینارو گفت ‌خوابید انگار روزانه قد میکشید وبلند میشد یک جوری دوستاشو نصیحت میکرد انگار چهل سالش !!!!!! اما خوب بچم سختی کم نکشید!!!!!

یک هفته گذشت هوا سرد ‌تر بود وبراش شال میبافتم برا دوستاشم بافته بودم اومد خونه با کلی سر وصدا ‌جیغ ترسیدم اولش یکهو کفت دیدی به ارزوم رسیدم. کفتم چی شده خونه رو. سرت گذاشتی گفت مامان مشهد قسمتت شده گفتم چی میگیی سارا ما کجا مشهد کجا گفت به خدا سابیده شدیم شبا همش دعا میکردم بریم مشهد مامان گفتم از کجا کی گفته ؟؟؟ گفت بدون فقط اقا طلبیدمون ......