قهوه ام

بعدازظهر سرد پاییزی بود

از سرکار می آمدم و خسته بودم 

در خیابان ولیعصر قدم میزدم

چشمم به یک کافی شاپ خورد ،رفتم داخل برای خودم یک قهوه دبش سفارش دادم تا خستگی روز از تنم بیرون برود ،یک میز روبه روی پنجره را انتخاب کردم ،کتابم را در آوردم تا چند خطی کتاب بخوانم ،چند دقیقه بعد قهوه ام را آوردند بوی قهوه هوش از سرم پراند ،به به چه بوی خوب و دل انگیزی

یک قُلُپ قهوه ام را سر كشيدم آخ زبانم سوخت

بعد از چند لحظه وقتي داشتم از پشت پنجره به رفت و آمد آدم ها نگاه ميكردم به خودم گفتم همه چيز سر وقت خودش قشنگ است حتي براي چيزهايي كه دوست داري نبايد عجله كني و گرنه هر چه قدر هم كه خوب و دل انگيز باشند زبانت را مي سوزانند

اميدوارم قهوه هاي زندگيتون سر وقت اتفاق بيفته