به نام خداوند یکتای مهربان

روزی از روزگارانی ، زیر این سقف آبی رنگ قشنگ، یک پسر خوب و زرنگ زندگی می کرد. اسم این آقا پسر قصه ما محمدامین بود. مادر پدر محمد امین اون رو امین صدا می کردند. امین قصه ما ۸ سال داشت و بسیار پسر پرانرژی و زرنگی بود. اون  همیشه صبح زود از خواب پا میشد و دست و صورت اش رو میشست و به همه صبح بخیر میگفت. بعد خوردن یک صبحانه مقوی و سالم همراه پدرش راهی مدرسه می شد. امین بعد برگشت از مدرسه همیشه تکالیف مدرسه رو انجام می داد و بهترین شاگرد کلاس بود اون همیشه آرزو داشت تا وقتی بزرگ شد یک آقا معلم خوب بشه. یک روز امین از مدرسه برگشته بود و داشت تکالیف مدرسه اش رو انجام می داد و پدرش اخبار رو از تلوزیون تماشا می کرد.اخبار خبر از ورود یک ویروس خارجی می داد و به مردم می گفت که مراقب سلامتی اشون باشند.

امین از پدرش پرسید: پدرجان ویروس یعنی چی؟ 

پدرش جواب داد: امین جان ویروس ها میکروب های خیلی ریزی هستند که ما نمی تونیم اون هارو ببینیم. باید مراقب سلامتی امون باشیم تا این ویروس رو شکست بدیم.

از فردای اون روز مدارس تعطیل شدند و امین دیگه به مدرسه نمی رفت. امین داخل خونه خودش رو با کارتون و نقاشی کشیدن مشغول کرده بود اما اون واقعا دلتنگ خانم معلم و بچه های کلاس بود و آرزو میکرد که ای کاش این بیماری ریشه کن می شد تا دوباره با بچه ها بتونه بازی کنه. یک روز مادر امین ، امین رو صدا زد تا با هم بیرون برند.

مادر امین: امین جان پسرم آماده شو تا با هم برای کار مهمی بیرون بریم

امین : مادر جان من حاظر هستم 

مادر امین: پسر گلم پس ماسک ات کو؟ بدون ماسک نباید بیرون بریم

امین: چرا مادر جان ؟ چرا باید ماسک بزنیم؟ 

مادر امین: چون ویروس کرونا توی گلو و دهان آدم های مریض زندگی می کنه  و اونا وقتی سرفه و عطسه میکنند ممکن هست که اون قطره هایی که از دهنشون بیرون می پره ما رو هم مریض کنه اما ماسک اجازه این کار رو نمیده.

امین هم با تعجب از حرفای مادرش ماسک رو میزنه و با مادرش به بیرون می روند. بعد برگشت هم دست های خودشون رو با آب و صابون ضد عفونی می کنند. 

ماه ها از این وضع می گذره و امین قصه ما توی خونه خودش رو سرگرم می کنه . اون نقاشی می کشه و با مادرش کاردستی درست میکنه . با برنامه شاد هم تکالیف اش رو انجام میده اما هیچی جای دوستای اون رو نمیگیره. 

یک شب که امین کوچولو میخواست بخوابه پدرش به اون گفت: امین پسرم امشب شب آرزوها هست هر چی از خدا بخوای اون رو بهت میده 

امین هم همون شب موقع خواب دستای کوچیکشو برد سمت آسمونا و گفت: خدایا ازت میخوام مارو کمک کنی تا این ویروس کرونا رو شکست بدیم و حال همه خوب بشه ، ازت میخوام تا دوباره بتونم به مدرسه برم و بتونم خانم معلمم رو ببینم و با دوستام بازی کنم امین اون شب می خوابه و خدا هم بخاطر دعاهای پاک بچه ها تصمیم میگیره آرزو امین رو برآورده کنه.

یک روز که امین توی حیاط مشغول توپ بازی بود صدای پدرش رو شنید که به مادرش گفت : خانم دانشمندان ایرانی واکسن کرونا رو درست کردند و همه ملت ایران میتونیم دوباره مثل قبل دور هم جمع بشیم .

بعد چند ماه که همه ملت ایران واکسن رو دریافت کردند مادر امین بهترین خبر رو به امین قصه ما داد اون گفت که میتونه دوباره به مدرسه برگرده. اون شب از شوق دیدار دوباره دوستاش و خانم معلم و خانم مدیر امین خوابش نبرد. صبح با شوق و ذوق از خواب بیدار شد و بعد آماده شدن به مدرسه رفت . اون همه ی دوستاشو بغل کرد و بوسید. امین خوشحال بود که تونست دوباره با دوستاش دور هم بازی کنه. خانم معلم هم از دیدار دوباره بچه ها اشک شوق می ریخت و خیلی خوشحال بود. همه بچه ها سر کلاس رفتند و خانم معلم داخل کلاس اومد. 

زنگ اول کلاس زنگ انشا بود. خانم معلم با گچ روی تخته نوشت: موضوع انشا: بهترین دارایی ما انسان ها چیست؟ 

امین دست بلند کرد و گفت سلامتی! 

خانم معلم و بچه های کلاس دست زدند و خوشحال از اینکه دوباره دور هم جمع شدند بودند.