بی هستم! 

 

ساعت 9 صبح بیدار میشه، قبل از اینکه چشماشو باز کنه من پایین تختش نشستم و دارم نگاش میکنم ولی وقتی خوابه که نمیتونه متوجه بشه چقدر منتظرم بیدار بشه و چند ساعته دارم نگاش میکنم. ساعت گوشیش زنگ میخوره و سارا با چشمای نیمه باز میشینه و زنگشو قطع میکنه و به بدنش کش و قوسی میده و میخواد بلند بشه که چشمش میخوره به من! آره من درست پایین پاشم.

سارا میگه: بامبِل تو اینجا چکار میکنی!

(راستی یادم رفت بگم من بی هستم، بامبِل بی، البته سارا منو بامبل صدا میکنه). داشتم میگفتم، بعدش سارا منو بغل میکنه،

میبوسه و از جاش بلند میشه. سارا شاغله، اون فقط میدونم که با رایانش نقاشیای خیلی مهم و خوشگل میکشه البته خیلی وقتا هم روی کاغذ و مقوا نقاشیای خیلی قشنگی میکشه. یه چیزی رو دارم فقط به شما میگم، خیلی دلم میخواد یه روزی سارا، نقاشی منو هم بکشه. اون روز برام خیلی با ارزشه ولی هیچوقت ازش نخواستم این کارو واسم انجام بده. آخه دلم نمیاد، سارا خیلی کار میکنه خیلی نقاشی هست که باید بکشه. تازه اون کارای خونه هم انجام میده و واسه من و خودش غذا هم باید درست کنه. امروز سارا چشه؟! احساس میکنم خستست و هنوز دلش میخواد توی رختخواب گرمش که نرم

هم نیست بخوابه. کتری رو پر از آب کرده اما یادش رفته روشنش کنه و صداش میاد که میگه:

بامبل بیا تا آب میجوشه غذای تورو بدم! واسم سیب رنده کرده غذامو که آورد دیدم دستاش میلرزه و چشماشم همش اشک میاد. نکنه مریض شده باشه! غذای منو گذاشت و رفت سمت میز کارش که وسایلشو آماده کنه واسه ی کار. برگشت و تعجب کرد که صدای کتری و جوشیدن آب نمیاد، تازه متوجه شد که اصلا کتری رو روشن نکرده و شروع کرد به غر زدن که:

میخواستم چای درست کنم خستگیم کم بشه،اصلا آب جوش نکردم، کلی کار دارم...همینجوری که داشت غر میزد، اومد سمتم

و بغلم کرد، میخواستم بهش بگم همه ی کاراتو خودم انجام میدم ولی تو فقط شادی کن، آخه سارا خیلی کم شادی میکنه. بعضی وقتا با من حرف میزنه و میگه ای کاش منم مثل تو کوچولو بودم. میگه بچگی خیلی قشنگه، پر از شادیه، پر از توقعات کوچیکه. راست میگه، من عاشق سیبم و وقتی سارا بهم سیب میده احساس میکنم میخوام از خوشحالی انقدر دور خودم بچرخم که وقتی دراز میکشم همه ی اون سیب ها دور من بچرخن اما سارا وقتی سیب میخوره این حسو نداره و

فقط بهش گاز میزنه و به گاز دوم نرسیده جیغش میره تو هوا و دندوناش درد میگیره. اون همیشه به من میگه قدر دندونای

قشنگ و سالممو بدونم. همه ی کارای سارا رو حفظم میدونم بعد از اینکه چایشو ریخت تو فنجون، میره سراغ کارش و همزمان چایشم میخوره. یکم که نقاشی میکشه دستش درد میگیره، اینم میدونم که سارا عاشق اینه که تا ظهر بخوابه و با میل خودش بیدار بشه نه با صدای زنگ گوشیش! اما کاری از من برنمیاد جز اینکه آروم کنارش باشم و وقتایی که نگام میکنه جوری باشم که لبخند بزنه، وقتی بغلم میکنه یجوری خودمو توی دستاش جا کنم که کلی بوسم کنه. آخه واسه سارا، من یه خرگوش نیستم، واسه اون من بهترین دوستشم و یه دوست خوب همیشه حال دل دوستشو خوب میکنه.