روز فارغ التحصیلی ام روز آسودگی خاطر من بود فارغ شده بودم از هرچه استرس امتحان و مقاله و گیر و بند دانشگاهی بود. آنقدر شیرینی به دست آوردن نتیجه برایم زیبا بود که حتی با دانشجوهای ترم قبل هم عکس میگرفتم آن ها هم زیر لب می گفتند خوش به حالت روزی ما باشدو و مرا بیشتر ذوق زده می کردند .آن روز سر از پا نمیشناختم مسیر یک ساعته دانشگاه تا خانه را چنان در تصور یک روانشناس خبره به سر بردم که از ترافیک کسل کننده هرروزی آن چیزی جز آرامش و زیبایی به چشمم نیامد انگار که کسی مجبورم کرده بود از پشت عینک یک روانشناس مثبت نگر همه چیز را زیبا و مورد تایید ببینم . به محله مان که رسیدم از شیرینی فروشی سر کوچه یک جعبه کوچک کلوچه خریدم تا موفقیتم را مفصل‌تر با اعضای خانواده ام جشن بگیرم آن هم خانواده‌ای که تا قبل از این هیچ حسابی روی علم من باز نکرده بود. اولین تبریک مادرم که سرش در قابلمه بودو پیاز تفت میداد به این ختم شد که خدا را شکر از شر هزینه‌های دانشگاهت خلاص شدیم. من طبق معمول به او لبخندی زدم کلوچه ای را به دهانش گذاشتم و یک بوسه هم بر گونه اش زدم گفتم از این به بعد به من بگین خانم دکتر، به ریشخندش توجهی نکردم و به اتاقم رفتم. هیجانم را گذاشتم تا با آمدن پدرم تکمیل کنم او همیشه با حوصله بیشتری به صحبتهایم گوش میدهد تا آن موقع تصمیم گرفتم دستی به سر و روی اتاقم بکشم که مدتی بود تحویلش نگرفته بودم. از کتابخانه ام شروع کردم دو سه تا از کتابهای درسی که این مدت روی مخ بودند را برداشتم و به جای آن یک دکوری خوشگل گذاشتم. بالاخره یک خانم دکتر باید عکسی هم در کنار کتاب و کتابخانه داشته باشد در همین حال نگاهم به یک دفتر جلد مخمل زرشکی خورد که داشت خودنمایی می کرد آن را برداشتم نگاهی به صفحه اولش که انداختم نوشته نوشته بود دفتر اهداف من و در کنارش هم تاریخ چندسال پیش قیدشده بود دست خط خودم بود. یادم آمد درست چند سال قبل از وارد شدن به دانشگاه به دعوت دوستم سمینار انگیزشی شرکت کرده بودیم که استادش در مورد هدفمندی و اینکه چطور هدف را بنویسیم صحبت میکرد. صفحه بعد را که نگاه کردم پنج هدف را با خط خوش برای خودم نوشته بودم معلوم بود که از سر شوق و امیدواری نوشته شده بود یکی از آنها فارغ التحصیل شدنم بود با دیدنش خیلی خوشحال شدم که توانسته بودم به این هدفم برسم درست است که تنها به یکی از آنها دست پیدا کرده بودم اما همین برای من بسیار ارزشمند بود. در صفحات بعد تمام توضیحات و تکنیک هایی را که گفته شده بود نوشته بودم در آخر تعهدی به خودم داده بودم که تا به این اهداف نرسم دست از تلاش بر ندارم. نمیدانم چرا به بقیه اهدافم نرسیده بودم یادم نیست تا چه مدت آن اراده با من بوده و چه چیزی آن را آرام آرام از یاد من دور کرده بود من حتی در این چند سال یادی از آن دفتر نکرده بودم آنقدر مشغول درس و دانشگاه بودم که این سمینار و دفترچه از ذهن من پاک شده بود. با خودم فکر کردم اگر به این یک هدف هم نرسیده بودم چه؟ اگر در این سال‌ها درسم را هم مثل بقیه هدف ها کنار گذاشته بودم چه افسوسی الان با من بود! حتی تصورش هم سخت است این شادی امروزم این دلخوشی فارغ التحصیلی ام برایم خیلی هیجان انگیز است. شاید الان بهتر بتوانم حس و حال چند ساله آینده را درک کنم این که درآن زمان ممکن است غبطه نرسیدن به هدفم را بخورم یا ممکن است یک روز هیجان انگیز دیگری از موفقیت را جشن بگیرم. بدون معطلی خودکارم را بیرون آوردم و در دفترم هدف دیگری را با خط خوش و از سر شوق مکتوب کردم تا مبادا چند سال دیگر درچنین موقعیتی افسوس هدر دادن زمانم را بخورم.خلوتم که باخودم تمام شد سری به مادرم زدم روی میزتلفن برای خودش چای و کلوچه سرو کرده بود و با تمام وجود از فارغ التحصیلی من حرف میزد.