ای علی جان را دهم من در رهت

بفکنم سرا دهم بر شوکتت

بگذرم از چشم خاکی در جهان

هدیه کردم جان ناقابل بر آن

اشک ریزم از برای روی تو

من نبینم چهره ی زیبای تو

خنده ای کن در حضور عاشقان

تاکنم این سینه از خنده دوگان

لب به روی عاشق مستت گشا

تا شود گوش از سخن یکجا رها

برق چشمی سوی این دیوانه کن

چشم نرگس را از آن مستانه کن

این قداست را بر آن پیمانه کن

تا بنوشد زره ای جان داده کن

مرد بهتر تا نبیند روی تو

چون شود شرمنده از ایوان تو

خاک سرم خویش را بر خود خرید

تا نبیند پای بی افزار تو

فاطمه عطر گل  باغ سپهر  

روی تو در آسمان بیند به مهر 

آن کسی کز فاطمه جانش بگفت

از مقامش باغ گل یکجا شکفت