خورشيد در آسمان درخشید`تکه های ابر در اسمان دیده شدو راه نور خورشید زیبا را بست. 

صدای پرندگان مهاجر شنیده شد که از آن سو میگذشتند. تی تی روی شاخه درخت نشسته بود و به اسمان خیره شده بود. یکی از پرندگان به پایین امدو روی زمین نشست. تیتی با دیدن او بخ کنارش رفت پرنده نفس تند میزد تیتی با تعجب به او نگاه میکرد پرنده متوجه نگاه تیتی شد و گفت خیلی تشنه ام تیتی باسرعت پرنده را به کنار چشمه برد وپرنده بعد از نوشیدن اب از تیتی تشکر کرد تیتی خودش را معرفی کرد و گفت تو کی هستی ؟پرنده گفت من مرغابی هستم و با گروهم به طرف دریا میرویم 

و انها با هم دوست شدند..... 

و این قصه ادامه دارد.....