به راستی چشمان تو از آن که میشود که این گونه مرا رها میکنی? راستی به  دست های تو کدام پیچک زردی پیچید که دشت های شقایقت را پرپر میکنی?

زیبای من کدام شرابی گلوگیرت شد که جام های عتیقه مان را شکستی و لعل قند و یاقوت گذشته ات را فراموش کردی?گفتی لحظه ای بدون ما نخواهی بود پس کجا رفتی?

من سالهاست نشسته ام و ساعت زنگ میزند در خونابه های چشمم.تو همچنان درخشانی همچنان زیبا جوان دلربا تر از همیشه و من فرسوده م پیر میشوم اما نه در کنار تو آنگونه که قولش را داده بودی.

به راستی بعد از من دست های چه کسی نوازشگر خرمن گیسوهایت میشود که به اندازه ی تار به تارش نغمه باریدم و اشک شدم بر دفتر شعر هایم پس کجا میروی .دلگیر میشوم مانند تمام لحظه هایی که بدون دوست داشتنم سر میکنی .

از پنجره به شهر نگاه میکنم کسی شبیه تو لبخند میزند لبریز میشوم از حس دل تنگی ات مانند تمام لحظه هایی که از نبودنت سر میرود.میروی و من از غم این سالها گریه میکنم جمله ی دوستت دارم بر لب های میماسد

به راستی بعد از من  چه کسی تو را در اغوش میگیرد به راستی چشمان تو از آن که میشود که مرا اینگونه رها میکنی...